۱ - نان و دندان


شهر ما از روز اغازش سر و سامان نداشت
هيچ اغازى براى شهر ما پايان نداشت

خود پرستى آفتى در كوچه باغِ شهر بود
هيچ كس در شهرِ ما يك يارِ هم پيمان نداشت

يك نفر نان داشت اما بى نوا دندان نداشت
ان يكى بيچاره دندان داشت اما نان نداشت

انكه ايمان داشت روزى مى رسد بيچاره بود
انكه در اموال دنيا غرق بود ايمان نداشت

يك نفر فردوس را ارزان به مردم مى فروخت
نقشه ها ك او داشت در پندار خود شيطان نداشت

يك نَفَر هر شب فرو مى رفت در گردابِ درد
يك نفر مى خواست دستش را بگيرد جان نداشت

دشت باور داشت گرگى در ميان گلّه بود
من نمى دانم چرا باور سگِ چوپان نداشت

سرو هاى جنگل سر سبز را سر مى زدند
هيچ احساسى به اين كشتار جنگلبان نداشت

يك نفر پالانِ خر را در ميان خانه پنهان كرده بود
يك نفر بر پشت خر مى رفت و خر پالان نداشت

هر كجادستِ نيازى بود در سويى دراز
رعيتِ بيچاره بخشش داشت اما خان نداشت

شاعر: پرواز همای