۶ - سر مست


من عاشق ودیوانه و سرمستم و
یک ساغر و پیمانهی می دستم و
اینگونه از اندوه جهان رستم و
بربستم از این بتکده ها رخت
که من عاشق و دیوانه و مستم

ازهرچه بجزباده حذرکردم و
ازکوچهی معشوقه گذر کردم و
برکعبه وبتخانه نظرکردم و
درگوشهی میخانه نشستم
که من عاشق و دیوانه و مستم

من خسته ام از ماتم و
ای زاهد بی مایه رهاکن غم و
اندوه مرا کن کم و
می نوش دراین عالم و
خوش باش که من توبه شکستم
که من عاشق و دیوانه و مستم

شاعر: پرواز همای